صبح 16 شعبان، تا رسیدم شرکت و نشستم پشت کامپیوتر، اتفاق عجیبی مثل یک صاعقه منو تکان داد، داییم توی چت متن زیر را برام فرستاد، خودتون بخونید :
هميشه و هر سال همينطور است...
14 شعبان که مي شود, دلت برايش تنگ مي شود و يادت
مي آيد که برايش هيچ کاري نکردهاي.
تصميم ميگيري کاري برايش بکني, از فردا
صبح, وقتي در حياط را بستي, توي کوچه به او سلام کني و شبها توي حياط با او حرف
بزني, ظهر برايش دعا کني و....
هميشه و هر سال همينطور است
... و حالا 16
شعبان شده است، روز از نو, روزي از نو
صبح زود ميدوي که به جلسه ات دير نرسي و
طي روز دعا دعا مي کني که رئيس طرحت را قبول کند و کارهایت جفت و جور باشد
...
وشب دوباره خسته و هلاک, پلکهايت را مي برد اين خواب ...
انگار , تنها 14 شعبان
تقويم هاست که به تو مي گويند :
هيچ کاري برايش نکردي.
به يازده خم مي
گر که دست ما نرسيد
بده پياله که يک خم هنوز سر بسته است
نویسنده : مهدی انجیدنی
تاريخ: ۱۳۸۷/۵/۲۸
عنوان گروه : یادداشت ها